در تاریخ توسعه، افراد زیادی نظریهپردازی کردهاند، کتاب نوشتهاند و مدلهای اقتصادی ارائه دادهاند؛ اما تنها تعداد اندکی توانستهاند اندیشه خود را در زندگی مردم جاری کنند. جولیو ویناچیا از همین گروه است؛ مردی که اقتصاد خلاق را از پشت میزهای دانشگاهی بیرون آورد و آن را به کارگاههای صنایع دستی، روستاها، شرکتهای کوچک، خوشههای صنعتی و بازارهای جهانی رساند. اگر امروز اقتصاد خلاق به عنوان یکی از مهمترین موتورهای توسعه قرن بیستویکم شناخته میشود، بدون تردید ویناچیا یکی از معماران اصلی این تحول است؛ کسی که بیش از آنکه درباره اقتصاد خلاق سخن بگوید، آن را در عمل ساخت.
کمتر کسی میداند که او پیش از ورود به پروژههای توسعهای، سالها در قلب صنعت طراحی ایتالیا فعالیت کرده بود. همکاری با برندهای بزرگی مانند Ferrari، Ducati، Piaggio، Aprilia، Brembo، Momo Design، Moschino و Borsalino برای هر طراحی یک آرزو است، اما جولیو پس از رسیدن به این جایگاه، مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. او میتوانست تمام عمر خود را صرف طراحی برای برندهای لوکس جهان کند، اما تصمیم گرفت همان دانش و همان نگاه را در اختیار مردمانی قرار دهد که شاید هیچگاه نامشان روی جلد مجلات طراحی دیده نمیشد؛ صنعتگران، هنرمندان، زنان روستایی و کارآفرینان محلی.
از اواسط دهه ۱۹۹۰، همکاری گسترده او با سازمانهایی همچون UNIDO، UNDP، ITC و سازمان جهانی گردشگری ملل متحد آغاز شد. در بیش از بیست کشور جهان، از آمریکای لاتین و آفریقا تا آسیا و اروپا، پروژههایی را طراحی و هدایت کرد که نقطه مشترک همه آنها یک اصل ساده بود؛ هیچ جامعهای فقیر نیست، اگر بتواند خلاقیت خود را به ارزش اقتصادی تبدیل کند.
بزرگترین تفاوت جولیو با بسیاری از مشاوران بینالمللی در همین نگاه بود. او هرگز توسعه را با ساخت کارخانه آغاز نمیکرد؛ از انسان آغاز میکرد. پیش از آنکه درباره ماشینآلات صحبت کند، درباره فرهنگ حرف میزد. پیش از آنکه به صادرات بیندیشد، به هویت میاندیشید. او معتقد بود اگر مردم به داشتههای خود ایمان پیدا کنند و آن داشتهها با طراحی، نوآوری، آموزش و بازار پیوند بخورد، توسعه نه یک پروژه موقت، بلکه یک جریان پایدار خواهد شد.
در پروژههای او، صنایع دستی دیگر یک سوغات ساده نبود؛ یک صنعت بود. گردشگری فقط ورود گردشگر نبود؛ زنجیرهای از فرصتهای اقتصادی بود. طراحی تنها زیباسازی محصول محسوب نمیشد؛ ابزاری برای افزایش بهرهوری، ارتقای کیفیت، خلق برند، افزایش ارزش افزوده و ورود به بازارهای جهانی بود. شاید به همین دلیل است که بسیاری از پروژههایی که با هدایت او شکل گرفتند، سالها پس از پایان حضورش نیز به مسیر خود ادامه دادهاند.
یکی از ویژگیهایی که همیشه مرا شگفتزده میکرد، احترام عمیق او به فرهنگهای بومی بود. برخلاف بسیاری از مشاوران خارجی که با نسخهای از پیش آماده وارد کشورها میشوند، جولیو معتقد بود هیچ نسخه واحدی برای توسعه وجود ندارد. او ساعتها با صنعتگران مینشست، داستانهایشان را میشنید، مواد اولیه منطقه را لمس میکرد، معماری را مطالعه میکرد و حتی به رنگها، غذاها و آیینهای محلی توجه داشت. سپس بر پایه همان هویت، مسیر توسعه را طراحی میکرد. از نگاه او، طراحی یعنی آشکار کردن ارزشهایی که سالها در برابر چشم همه پنهان ماندهاند.
یکی از مهمترین درسهایی که از او آموختم، این بود که توسعه با اعتماد آغاز میشود، نه با سرمایه. او همیشه میگفت اگر میان ذینفعان اعتماد شکل بگیرد، سرمایه نیز به دنبال آن خواهد آمد؛ اما اگر اعتماد وجود نداشته باشد، حتی بزرگترین سرمایهگذاریها نیز پایدار نخواهند ماند. به همین دلیل، در تمام پروژههایش، شبکهسازی، مشارکت مردم، گفتوگو و ایجاد حس مالکیت، مقدم بر هر اقدام اقتصادی بود.
درس دیگری که هرگز فراموش نمیکنم، نگاه او به آینده بود. جولیو هیچگاه علاقهای به خلق پروژههایی نداشت که تنها با حضور خودش زنده بمانند. او میخواست سیستمهایی طراحی کند که پس از خروج مشاور نیز به حیات خود ادامه دهند. بارها میگفت موفقترین پروژه، پروژهای است که دیگر به مشاور نیاز نداشته باشد؛ زیرا مردم خود، مدیر توسعه خویش شدهاند.
برای من، شش سال همکاری در کنار جولیو ویناچیا، افتخاری بزرگ و تجربهای گرانبها بود. در این سالها، بیش از آنکه طراحی، اقتصاد یا مدیریت بیاموزم، شیوه نگاه کردن به انسان را آموختم. آموختم که یک صنعتگر روستایی میتواند همان اندازه ارزشمند باشد که یک مدیر کارخانه بزرگ؛ اگر فرصت دیده شدن پیدا کند. آموختم که فرهنگ، یک هزینه نیست؛ بزرگترین دارایی اقتصادی هر ملت است. آموختم که میان هنر و صنعت، شکافی وجود ندارد و این طراحی است که این دو را به یکدیگر پیوند میدهد. و مهمتر از همه، آموختم که توسعه واقعی زمانی اتفاق میافتد که مردم احساس کنند آینده، متعلق به خودشان است.
امروز که به مسیر ششساله همکاریمان نگاه میکنم، بیش از هر چیز، فروتنی او در ذهنم مانده است. با وجود دهها پروژه موفق جهانی، جوایز معتبر بینالمللی و همکاری با مشهورترین برندهای دنیا، هرگز خود را بالاتر از دیگران نمیدید. او با همان اشتیاقی که درباره طراحی یک محصول برای فراری سخن میگفت، درباره سبدبافی یک روستای کوچک یا آینده یک کارگاه صنایع دستی نیز صحبت میکرد. شاید همین ویژگی بود که باعث شد مردم در کشورهای مختلف به او اعتماد کنند و پروژههایش، به جای آنکه پروژههای یک سازمان بینالمللی باشند، به پروژههای خود مردم تبدیل شوند.
اگر بخواهیم از میان صدها متخصص حوزه اقتصاد خلاق، تنها چند نفر را نام ببریم که این مفهوم را از سطح نظریه به عرصه اجرا رساندهاند، بیتردید نام جولیو ویناچیا در میان برجستهترین آنان قرار میگیرد. او نشان داد که بزرگترین مزیت رقابتی کشورها نه نفت است، نه معادن و نه کارخانهها؛ بلکه فرهنگ، هویت، خلاقیت و توانایی مردم برای خلق ارزش است. این همان اندیشهای است که امروز بسیاری از دولتها، سازمانهای بینالمللی و مراکز نوآوری جهان بر پایه آن سیاستگذاری میکنند.
برای من، جولیو ویناچیا تنها یک مشاور بینالمللی یا یک طراح برجسته نیست؛ او استادی است که به من آموخت توسعه را باید از انسان آغاز کرد. اگر امروز از اقتصاد خلاق، خانههای خلاق، زنجیرههای ارزش، توسعه منطقهای و صادرات صنایع خلاق سخن میگویم، بخش مهمی از این نگاه، حاصل سالها آموختن در کنار مردی است که باور داشت بزرگترین کارخانه هر کشور، ذهن خلاق مردم آن کشور است.
شاید تاریخ، عنوان رسمی «پدر اقتصاد خلاق جهان» را برای او ثبت نکرده باشد، اما برای بسیاری از کسانی که فرصت همکاری و آموختن از او را داشتهاند، جولیو ویناچیا یکی از بزرگترین معماران اندیشه اقتصاد خلاق در دوران معاصر است؛ اندیشمندی که ثابت کرد میتوان با تکیه بر فرهنگ، هنر، طراحی و خلاقیت، نهتنها محصول، بلکه آینده ملتها را نیز طراحی کرد.




